ازدواج، مهمترین تحول زندگی من
بدون شک سال 2004 را هرگز نه من از خاطر خواهم برد و نه خانوادهام.
در این سال مسیر زندگی من کاملا تغییر پیدا کرد، هرچند همواره در تلاش برای دست یافتن به هدفی بودم که امروز نیز در جهت رسیدن به همان هدف گام برمیدارم اما یک اتفاق ساده و کاملا غیرقابل پیش بیینی، همه چيز را برايم دگرگون كرد!
دران زمان اصلا تصور نميكردم يكي از كسانی كه روزانه وبلاگم را ميخوانند روزی همسر و شريك زندگي من شود.
درآن سال وبلاگ قديمی ام را مينوشتم و در آدرس گيليرانبلاگ ساكن بودم. روزی يكی از كامنتهای وبلاگم بدجور به دلم نشست.
شبلی نوشته بود:
"به سر منــاره اشتــر رود و فغــان برآرد
که نهان شدم من اینجا مکنید آشکارم..."
برداشتم و عین همان شعر را که احساس کردم وصف حالی از من نیز هست، در صفحه نظراتش نوشتم و این سرآغازی شد برای دوره جدید، پرحرارت و بزرگ زندگیم.
چنین بود که سرانجام در یازدهم آذرماه 85 و پس از طی بیشترین فراز و نشیبهای ممکن در یک آشنایی و شاید دوره نامزدی، همینطور گذشتن از سختترین موانع و مقررات داخلی و بینالمللی، حتی محلی اعم از -منطقی و مندرآوردی- بر سر سفره عقد نشستم و رسما با مهرک عزیزم، به طور غیابی ازدواج کردیم.
همسرم را تنها در دو مرحله چند روزه ديده ام. البته مادرم و مادر بزرگم او را در کودکی بسيار دیدهاند، همینطور مادربزرگم روابط نزدیکی با خانواده همسرم داشته. اما سالیان سال از آخرین دیدارها گذشته بود، از زمانی که پدربزرگ همسرم حاجیآقا امامی لنگرودی -روحانی محبوب لنگرود- فوت کردند و مراسم نیکوکارانه و مذهبیای که ایشان در لنگرود برپا میداشتند متوقف شد و از زمانی که مادربزرگ کم کم به درد پیری مبتلا شد، ارتباط خانوادهها محدود شد. مدتی بعد خانواده همسرم به تهران نقل مکان کردند و شانزده سال پیش هم به مونترال.
اما هرگز هیچ کدام از اعضای خانوادهها گمان نمیبردند سالهای سال بعد توسط وبلاگ و اینترنت پیوندی فرخنده میان دو خانواده بسته شود.
آن سال را خانوادهام نیز هرگز فراموش نخواهند کرد زيرا پدر و مادر به ناگاه تنها شدند. سه فرزندی که همواره با ایشان زندگی میکردند ترکشان گفتند و هریک به دنبال سرنوشت خود روان شدند. البته هر سه به راهی رفتند که خوشبختیشان در آن جهت بود اما بهرحال تحمل خانه درندشت و سوت و کور، برای پدر و مادری که در کمتر از شش ماه، فرزندانشان از آنها دور شدند خیلی سخت است.
برادرم میثم به سیدنی استرالیا مهاجرت کرد و همین روزها وارد دومین سال زندگی دور از خانه میشود.
خواهرم آنیتا به خانه بخت رفت و به تهران نقل مکان کرد، پیش از آن هم در تهران دانشجو بود اما اینبار رسما خانه پدری را ترک گفت.
من نیز پس از ازدواج برای انجام پارهای امور و گسترش کسب و کار راهی تهران شدم.
همسرم را عاشقم، او نیز مرا و در اندوه دوری از یکدیگر روزگار میگذرانیم. این دوری برای من مضاعف است چون وصالم نیز مضاعف است. خروج از خاک سرد و نفرین شده ایران و رفتن به کجا! کمی بالاتر از شهری که همواره آرزوی بزرگ زانو زدن پای مجسمه آزادیاش را داشتم. کاری ندارم که واقعا آزادیست یا نماد هر چیز دیگری، کاری هم به سیاست ندارم، امریکا همواره بت بزرگ ذهن من بود و نیویورک شهر ایدهآلهای من، مجسمه آزادی، زیبا و باشکوه ترین بنای جهان برای من بود و قاره جدید، مهد تمدن و سرزمین آرزوهایم.
البته در حال حاضر به واقعیتهای بسیاری درباره این بت بزرگ آگاهی پیدا کردهام. با تحقیقات فراوانی که شبانه روز در اینترنت و پیرامون کانادا، تورونتو و مونترال انجام دادهام، پس از دانلود صدها ویدیو و عکس و هرنوع اطلاعات دیگر از همه این سرزمینها، پس از انجام صدها ساعت پرواز با گوگل ارث برفراز امریکای شمالی و با تکمیل اطلاعاتم در خلال مکالمات تلفنی با همسرم به این نتیجه رسیدهام که بهترین و ایدهآل ترین کشور جهان کاناداست و بهترین شهر مونترال.
احساسی نمیگویم، این ادعا را بزودی در مطلبی مستقل بررسی میکنم، مطلبی که به مقایسه امریکا، کانادا، تورونتو و مونترال میپردازد. (البته با توجه به ایدهآل های شخصی من)
روزگار سختی است. روزی چهار ساعت کامل مکالمه تلفنی با همسرم دارم اما چه سود جز دلتنگیهای بیشتر.
سخت است، فقط همین، خیلی سخت.
من و مهرک شناخت بسیار کاملی از یکدیگر بدست آوردهایم، این مقدار تماس تلفنی و آنهم فعلا درين همه مدت، شوخی نیست، زمان کمی هم نیست.
آنقدر وقت هست تا شماره دعواها به هزار برسد و شمار آشتیها به هزار و یک! (یکی اش از کجا آمد نمیدانم!) آنقدر هم زمان میماند تا در خلال همه مکالمات، قهر و آشتیها و اتفاقات یکدیگر را بشناسیم و محک بزنیم. گمان میکنم بهخوبی به خواستههای همسرم و نیازهای روحیاش واقفم. برعکس این مسئله هم کاملا صدق میکند و ای بسا خیلی قویتر. بهرحال همه این شناختها به روانشناسی برمیگردد و در این مبحث البته که من به پای مدرس این علم نمیرسم.
راستی زندگی با یک روانشناس هم سخت است ها! اگر توانستید دروغ بگویید! به سرعت رسوا خواهید شد!!
بگذریم، همیشه از طولانی شدن مطلب پرهیز کردهام. حرف وگفته بسیار است و مجال یک پست وبلاگ، اندک. مطلب دیگری خواهم نوشت که به مرور خاطرهای از روز ازدواجم میپردازد و در همان نوشته، سخنی خواهم داشت با بخشی از جماعت اینترنتی ایرانی، در مورد ظرفیتها، تجربهها و شناختهای من و همسرم از یکدیگر و نیز در برخورد با همان کسانی که زنگ در خانهات را میزنند و فرار میکنند یا با نوک چاقو ماشینت را خط میاندازند! زنگ ما را آنقدر زدهاند که دیگر به صدایش محل نمی گذاریم و ماشین هم چنان خط خطی شده که خودش یک مدل خیلی قشنگی شده، رنگش هم نمیکنیم که زشت شود! (گفتم دیگر، چیزی برای پست بعدی نماند!)
به عبارتی هر حرکت منفیای سخت مندرس و نخ نماست برای یک زن و شوهر وبلاگستان با همه نوع خواننده و تجربه زشت و زیبا!
در پایان چیزی جز آرزوی خوشبختی و شادکامی برای خودم، همسرم، خانوادههامان و آرزوی رهایی برای همه جوانانی که در خاک وطنم -که از شرایط نابسامان فعلیاش نفرتی عمیق دارم- استعدادهای بالقوه و زندگیشان تباه میشود، ندارم.
پ.ن: شرحی برای مکث ماوس روی هرتصویر نوشتهام که خودم نمیتوانم ببینمش.
مجددا اینجا مینویسم. از راست به چپ: پدر در کنار حاجآقای حائری که رنج فراوانی تحمیل کرد تا همه مدارک را تایید کند! / کیکی که طرح و مدلش از من بود و پیشنهاد رنگش از همسرم و همه را بینهایت مجذوب کرد! / جای شما خالی بود اما یک برش کیک اینترنتی که به همه میرسد! / بفرمایید شام! / نمایی از سفره / قرار بود دوتا برگ نارنج داخل ظرف آب بیندازم که یادم رفت و کلی خرابکاری شد! / عکسی از همسرم با بکگراندی از پارک مونترویال در آغوش مادری که توی کادر نیست! / برادرم میثم که حالا مقيم استرالياست و در مراسم ما غایب بود.
این دوستان به این یادداشت لینک دادهاند:
شهریار در صبحانه، ماسو در بالاترین، اهری عزیز در بلاگنیوز، "لیلا، ماندن بی من"، آونگ خاطرههای ما، من مثل هیچکس، صادقانه ، علی عزیز در بلاگنیوز






















17 comments:
تبریکات صمیمانه و فروان من به شما و خانوم مهرک نازنین.. خیلی خوشحال شدم از خوندن این خبر
پس بگو چرا دیگه هیچ خبری ازتون نیست.. براتون آرزوی بهترینها را دارم در کنار هم. و امیدوارم زودتر وصل صورت بگیره و بهترین لحظه ها را در کنار هم داشته باشید.
شاد باشید همیشه
در باورم نميگنجد كه سعيد خان " ازدواجي " اينترنتي بكند ! خواست و شد ! براي مهرك عزيز " يا" شبلي" عزيزم آرزوي توفيق و شادماني و سرفرازي ميكنم . سعيد هم بد بچه اي نيست به علي
21mehr.comشهلا
باید به مهرک نازنین و سعید گل این وصلت را شاد باش بگم
امیدوارم سالیان درازی در کنار هم تندرست و شاد و پیروز زنگی کنید
و هر چه زود تر این انتظار به پایان
.برسد
very sweet
باورم نمیشه...تبریک میگم/خیلی شیرین بود
منم تبریک میگم
ولی امیدوارم آزادی ای که دنبالشی رو پیداکنی. در واقع امیدوارم تو ذوقت نخوره همشهری..
یه شمالی ساکن دیار مجسمه آزادی
مبارک باشه.
عجب حکایتی شد این ازدواج.
خوشبحت باشید
بسيار خوشحالم کردی سعيد عزيز با اين نوشته. به تو و همسر گرامیات تبريک میگويم و آرزوی خوشبختیتان را دارم.
به سهم خودم از محبت و ابراز لطف همه دوستان تشکر میکنم و متقابلآ برای همگی
.آرزوی موفقیت و شادی دارم
پس چرا عکسی از خودت نیست سعید جان؟
با سپاس و آرزوی شادکامی برای همه دوستان.
****************
به خانومی: میدونی همونی هم که تو پروفایلم گذاشتم به افتخار خودت بود اما چشم، بزودی یه کاریش میکنم.
بابا زشتیم میگن این چه شووریه پیدا کردی آخهه!
سلام و یک سبد گل برای تو عزیز و نازنین " مهرک " براتون آرزوی خوشبختی دارم
خیلی برام جالبه اتفاقی که امروز افتاد! ساعاتی قبل به وبلاگ خواهر زاده ی خودم سر زدم کامنتی از یک دوست جدید دیدم که با حس قشنگی دنی رو صدا زده بود به وبلاگش رفتم و ... و حالا که اومدم اینجا می بینم همون دوست جدید " دنی " من همین خانم نامزد شماست در حالی که تا به حال این وبلاگ رو ندیده بودم
مبارک و فرخنده باد پیوندتان
با مهر
مینو
این هم وبلاگ دنی
http://daan2006.blogfa.com/
سعید عزیز بهترین ها را برای هر دوی
شما آرزومندم
با مهر و به سبزی .
آشیل
من هم به نوبه خودم ازدواج شما دو عزیز رو تبریک میگم امیدوارم که سالیان سال در کنار هم شاد و خوشبخت باشید .
دورا دور خیلی وقت بود می شناختمتون ولی از اینکه با یکی از بهترین دوستام ازدواج کردین خوشحالم !
بهتون تبریک میگم و امیدوارم که خوشبخت بشین !
سلام و شديداً تبريك. از اين سرفصل جديدي كه باز كردي بايد نهايت لذت و طراوت را نصيب خودت كني. از بابت لينك هم متشكرم. اميدوارم همه چيز خوب و خوش و آرام باشد...
سعید جان مبارک باشد. در بلاگ نیوز لبنک داده شد
با اینکه دیر شده، ولی تبریک میگم.
ازدواج جالبیه. امیدوارم هر چه زودتر در کنار هم باشید.
Post a Comment